امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 10 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

ما برگشتیم......

    سلام گل پسرم،آخرش بابامیثم طاقت نیاورد و اومد دنبالمون .دیروز هم از اصفهان برگشتیم.   شما هم که داری یواش یواش زبون باز میکنی ازت میپرسیم اسمت چیه میگی امیر]،کفشهاتو برمیداری و میگی کفش و ..... اینجا دم در خونه ی باباجان اینا داشتی با بچه ها بازی میکردی و حسابی ذوق کرده بودی قربون اون قدو بالات برم من...         داری پولکی میخوری.... اینم شده بود اسباب بازی شما......   ببین باباجان چقدر پفک واست خریده زیاد نخور ضرر داره.....   امیرحسین در عروسی داره از خودش پذیرایی میکنه   در راه برگشت از اصفهان...
26 بهمن 1392

یک بوووس از سر دلتنگی

  پسریه نازم فکر کنم دلت واسه ی بابامیثم تنگ شده آخه امروز که عکسشو توی کامپیوتر نشونت دادم بدون اینکه بهت بگم گفتی بابا و لبتو بردی جلو بوسش کنی دلم واست غش رفت بابا میثم هم دلش واست تنگ شده چون اینجور که بوش میاد تا عید طاقت نمیاره و میاد دیدنمون البته منم دلم واسش تنگیده قربونت برم که کم کم داری کلماتو واضح تر میگی ماما /بابا/دد/دادا/صدا/به به/عمه/بده/اینه/چیه/عطی/ و ..... فقط کاش کمتر بهم وابسته بودی  میخوای همش جلوی چشمت باشم اما من دوستت دااااارم خیییییلی زیااااااااااااااد ...
18 بهمن 1392

سفر به اصفهان نصف جهان........

  سلام سلام به پسر عزیییییزم، بالاخره ما راهی اصفهان شدیم و بعد از 5ماه اومدیم پیش باباجان و مامان جان و خاله ها .اومدن ما یک دفعه ای شد اصلا قرار نبود بیایم که صبح خاله فاطمه اینا که کرج بودن زنگ زدن و گفتن اگه دوست داریم باهاشون بریم منم که دلم واسشون یه ذره شده بود سریع کارهامو کردمو با خاله فاطمه اومدیم اصفهان .خاله عطیه نمیدونست داریم میریم پیشش وقتی ما را دید حسابی ذوق کردو از خوشحالی گریه میکرد الان هم شاید تا عیدبمونیم البته هنوز معلوم نیست منم که خونه تکونی نکردم شاید بره واسه ی بعد از عید تا بینیم چی میشه شما هم که آقا شدی و اصلا غریبی نمیکنی،فردا شب هم عروسی دعوتیم خدا کنه پسر خوبی باشی. ...
16 بهمن 1392

این چند شب امیرحسین خان و مهمونهای عزیزمون....

سلام پسرک عزیزم هرچند سرماخوردگیت یکم بهتر شده اما نمیدونم چرا دو شبه  و البته از غروب که میشه شروع میکنی به غر زدن و بهونه گرفتنو جیغ و گریه از شانس بد من هم فقط میخوای بغل من باشی و پیش هیچ کس نمیری البته بهت حق میدم آخه هنوز سرماخوردگیت داره اذیتت میکنه و بینیت که همیشه کیپ شده و درست نمیتونی نفس بکشی و شیر بخوری دندونات هم شده قوز بالا قوز پشت سر هم داره در میاد و اذیتت میکنه خییییییییییییییلی خسته شدم دیگه بدنم جون نداره خدا کنه این مراحلو زودتر پشت سر بزاری دلم لک زده واسه ی چند روز استراحت و گردش .و اما دیروز خاله فاطمه و عمو حسین با پریا جون و عمه ی پریا اومدن خونمون من که حسااااابی ذوق کردم و یک تجربه جدید داشتم این که...
13 بهمن 1392

بهتر شدن پسرم ...خدایا شکرت

سلام همه ی زندگیم خووووبی این چند روز که سرماخوردی حسابی ضعیف شدی اما خداروشکر از دیروز تا حالا یکم بهتر شدی  اما هنوز سرفه میکنی که اونم دکترت گفت باید دوره ی خودشو بگذرونه، الهی قربونت برم من که بدون شیطنتها و سرو صدات خونمون سوتو کوره.بازم شکر که الان بهتر ی.تورا خدا مامانها مراقب نی نی هاشون باشن که بد دردیه این سرما خوردگی.هرچند منم یکم سرما خوردم اما دارم تلاش میکنم شدیدتر نشه. امروز هم بعد از چند روز و به دلیل سرماخوردگیت که میترسیدم حمومت کنم  بردمت یک حموم حسابی کردی و بعدش 2ساعت خوابیدی از دیروز که سرحال تر شدی دوباره شروع کردی به بازی اگه گفتین امیرحسین کجاست؟؟؟ بله رفته زیر میز کامپیوتر؟نمید...
9 بهمن 1392

سرما خوردگی.......

پسرک نازم از جمعه که خونه ی بابایی اینا بودیم سرفه هات شروع شد و من حدس زدم که سرماخوردی و بله بی قراریهات شروع شد و تب شدید ما هم زودتر از بقیه مهمونها برگشتیم خونه و شما تا صبح بی تابی کردی و داروهایی که بابامیثم از داروخونه گرفته بود جواب نمیداد مجبور شدم تا دیروز عصری صبر کنیم تا ببریمت پیش دکتر خودت و دیروز که رفتیم آقای دکتر گفت گلوت حسابی چرک کرده و برای اولین بار مجبور شدی آمپول دگزا بزنی .الهی بمیرم اینقدر صدات گرفته بود که حتی دیگه شما که صدای  جیغها و گریه هات هوش از سر همه میبرد صدات در نمیومد و به خاطر درد گلوت چیزی هم نمیتونستی بخوری فقط شیر خودم.بله پسرم دوشبه که پا به پات بیدارم دعا میکنم زودتر خوب بشی مامان و...
6 بهمن 1392
1