ما برگشتیم......
سلام گل پسرم،آخرش بابامیثم طاقت نیاورد و اومد دنبالمون .دیروز هم از اصفهان برگشتیم. شما هم که داری یواش یواش زبون باز میکنی ازت میپرسیم اسمت چیه میگی امیر]،کفشهاتو برمیداری و میگی کفش و ..... اینجا دم در خونه ی باباجان اینا داشتی با بچه ها بازی میکردی و حسابی ذوق کرده بودی قربون اون قدو بالات برم من... داری پولکی میخوری.... اینم شده بود اسباب بازی شما...... ببین باباجان چقدر پفک واست خریده زیاد نخور ضرر داره..... امیرحسین در عروسی داره از خودش پذیرایی میکنه در راه برگشت از اصفهان...
نویسنده :
مامان عالمه
14:43







